در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است 
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است 
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است 
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است 
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است 
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است 
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است 
فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است
در آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است 
حالا در اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است 
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است 
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است 
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌ 
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند 
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند 
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...

و چه قصاب خانه‌ ای است این دنیای بشریت ...

***
متن : احمد شاملو 
نقاشی : Pablo Picasso
[ مضمون اصلی اغلب آثار پیکاسو جنگ و صلح بوده است. او جنگ را به عنوان مخربترین پدیده در جامعه بشری به شدت محکوم میکرد. در سال ۱۹۵۱ در انتقاد به جنگ آمریکا در کره این تابلو را کشیده است. ]
 

+ نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سکوت نظرات ()



 

‎..... بازیای کامپیوتری هم هینطورن . همیشه مسیر رو از بری ولی نمی‌بری ! شبایی هست که خیلی سعی می‌کنی ولی دستت نمی‌ره روی "شات داون". هی از نو بازی می‌کنی . از نو و هی به طراح سادومازوخیست این بازیای لعنتی فحش‌های رکیک می‌دی .فک می‌کنی که منصفانه نیست.خیال می‌کنی که یه بار، حداقل یه بارباید ببری !امشب هم باید آتیش بازی رو روی مونیتور ببینی . باید بیلاخ‌های ریزودرشتی رو که از جعبه‌های کادویی می‌ریزه بیرون ببینی. باید بشنوی که یکی برات دست می‌زنه و هورا می‌کشه . اونم 2 نصفه شب . وقتی هیچ کس - حتی ننه- بابات -عین خیالشونم نیست که چقدر سعی کردی که چشمات رو باز نگه داری تا این صحنه‌ها رو با چشای خودت ببینی! یه عالمه کاغذرنگی می‌ریزه روی زمینه ی سبز. بعد زمینه قرمز می‌شه و بَرفای فرفری‌ِ معلق توی هوا سفید . بعد این فضای قرمز و سفید یاد کوکاکولا می ندازه تو رو. می‌ری سرِ یخچال. یه قُلپ. دو قُلپ. نع ! سیر نمی‌شی باید بیاریش توی اتاق. با قوطی خنک کوکا برمی‌گردی ، و پیغام روی صفحه‌ت رو می‌خونی ؛
Do you want to play a new game or EXIT ?!?!?!?
همین ؟ همین دو تا راه رو داری ؟ بعد... از هروقت دیگه‌ای توی زندگی‌ت سرخورده‌تر می‌شی . انگارکه اگه صدبار دیگه سعی می‌کردی و باز هم می‌باختی حال و روزت بهتر بود. انگار که راه سوم یه جایی قبل از کلیک روی گزینه‌ی "گیم" بوده. یه جایی خیلی قبل‌تر .قبل‌تر از نصب ویندوز 7 حتی ...

 

 

 

+ نوشته شده در ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط سکوت نظرات ()



 


این دین ساده من است:

 

 

 نیازی به مرجع تقلید ندارد،

 

 

 نیازی به فلسفه های بغرنج ندارد،

 

 

دین من عقل من است و مرجع آن مهربانی.

 

 

+ نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سکوت نظرات ()



گاهی به این فکر می کنم چقدر خوب میشد اگه آدما حرمت خیلی چیزارو نمی شکستن و مهم باقی می موند واسشون . کاش می فهمیدن که اگه یه روزی یه جایی دل به کسی دادن و دستاشو تو دستشون گرفتن حرمتش رو نشکنن .

کاش می فهمیدن که هیچ دستی به گرمای اون دستی که اولین بار فشردن نیست . کاش آدما خیلی چیزارو بی اینکه سرشون به سنگ بخوره بفهمن....

 

کاشکی چشمامو می بستم

کاشکی عاشقت نبودم

اما هستم . . .

کاش ندونی بی قرارم

کاش اصلا دوست نداشتم

اما دارم . . .

کاش ندونی که دلم

واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد

هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارونه غمت

منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم

خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه

موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت

دیگه میمرد . . .

کاش گل هاتومی سوزوندم

کاش می رفتم نمی موندم

اما موندم . . .

کاش یه کم بارون بگیره

کاش فراموشت کنم من

اما دیره . . .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط سکوت نظرات ()



 
دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم
بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

سروش صحت
 
 
 

+ نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط سکوت نظرات ()



نیستی‌ حالم خرابه
تو رو با یکی‌ دیگه دیدم
داغون شدم مردم
ولی‌ باز تو رو بخشیدم

نیستی‌ دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشماش
این تقدیر بی‌ رحمه با قلبم
عشق من برو نذار تنهاش

نیستی‌ حال من خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه

رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی‌ اعتنا رفتی‌ هه
نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو که میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی‌ آروم آروم زیر بارون داغون
قدم میزنم و تو شادی با اون یارو
سرا پا گوش بودم وقتی‌ که تو داشتی حرفی‌
حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی‌؟
باشه، منم میذارم رگ این گردن
که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم
ولی‌ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
اون می‌خواد که دل تو با حرفهاش خواب شه
صبر کن بذار یه کمی‌ یخ هاش آب شه
وقتی‌ می‌فهمی چه کسی‌ پشت روبنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

نیستی‌ حالم خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی‌ میگفتی‌ تا ته خط باهم هستی‌
چرا رفتی‌ و با درد دست و پاهام رو بستی؟
چرا؟ هاه؟ بخدا تا به من حرفی‌
نزنی‌ نمیرم تو چرا واقعا رفتی‌؟
لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی‌ قصدت از اول این بود که با من نمونی؟
حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی
چی‌ میگم اون دیگه نیست پیشم
چشم، تو این امتحان هم بیست میشم
ولی‌ چرا از سنگه قلب‌ها در این شهر تاریک
اسیر کابوسم تو یلدا‌ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می‌کنه
و میبینم یکی‌ دیگه تنت رو لمس می‌کنه
داره تنم میلرزه
واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم

+ نوشته شده در ٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سکوت نظرات ()



 
هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که : ” شجاعت یعنی چه ؟ ” محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ” شجاعت یعنی این ” و برگه ی خود را کاملا سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند. فکر میکنید آن دانش آموز چه کسی می توانست باشد !؟ . " دکتر علی شریعتی " . 29 خرداد مصادف است با سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی به همین مناسبت تعدادی از سخنان دکتر رو گردآوری کردم و با جملات خود دکتر به معرفی شخصیتش پرداختم . به دنیا آمده ام که انسان باشم همین ! نه فرشته و نه حیوان ... یک انسان با همه نقص ها و قدرتهایش بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم واین چیز کمی نیست ... . نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ، دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ... . سیگاری بر لب سری بر دو دست نگاهی غرق در اعماق درون رنج ها دلی سرشار از درد لبخندی بیزار چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و میتوان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس اندوه واندیشه این بود طرح همیشگی سیمای من .. . در میان روشنفکران متهم به دینداری و در میان دینداران منسوب به بی دینی و در ورای این هر دو نیز یک « خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده » ! و دیدم که شده ام نوازنده کَر و یا نقاشی کور و یا دونده ای فلج و به هر حال کسی که تمام هستی اش عقیده اش بود و معلمی ؛ معنی «بودن» او سخن گفتن ، دم زدن او و نویسندگی زندگی کردن او و اکنون از اینها محروم و من که می خواستم موُذن مذهب خویش باشم و حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی و در نظام حاکم بر کویر نگنجم و در نظام یکنواخت زبان هم آواز و همساز نباشم احساس کردم که « خروسی بی محل » میباشم که شب و نیمه شب ، بی هنگام نعره بر داشته است و طلوع و غروب آفتاب خویش را فریاد می کشد و سنت مرسوم چندین هزار ساله است که خروس بی محل نا میمون است و حلقومش را باید برید. . روزی از روزها شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم ... تا هر چه دیرتر بیفتم هر چه دورتر و دیرتر بمیرم نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتوانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم ... . می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت و می دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است. آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟ کاشکی باشد! کاشکی از پس امروز بود فردایی ! . خدایا به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. برای اینکه هر کس آنچنان میمیرد که زندگی میکند ، خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ،چگونه مردن را خود خواهم آموخت. خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را درخطر ایمانم افکنم ، تا از آنهایی باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنهاییکه پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند . آنها فقط از « فهمیدن » تو می‌ترسند . از « تن» تو - هر چقدر هم که قوی باشد - ترسی ندارند . از گاو که گنده ‌تر نمی‌شوی ، میدوشندت ! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی ، بارت می‌کنند ! از اسب که دونده‌ تر نمی‌شوی ، سوارت می‌شوند ! اما آنها فقط از « فهمیدن » تو می‌ترسند . و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم و اما آن قوم اگر موفق شوند و مرا بر دار کشند و یا همچون عین القضاة شمع آجین کنند و یا مانند ژوردانو در آتشم بسوزانند حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت . اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم ، این زندگی من است .. . " دکتر علی شریعتی " . وی در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در حالیکه سه هفته از سفرش به انگلستان می‌گذشت ، در ساوتهمپتون به طرز مشکوکی از دنیا رفت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد . دکتر شریعتی وصیت کرده بود که وی را در حرم امام هشتم شیعیان امام رضا (علیه السلام) در مشهد دفن کنند، اما به علت اوضاع ایران در زمان شاه نمی توانستند ایشان را به ایران بیاورند بنابراین از آنجا که وی علاقه بسیاری به حضرت زینب (س) داشت در حرم حضرت زینب (س) ، دختر امام حسین ، در شهر دمشق به خاک سپرده شد. . رابرت چارلزورث از اداره خاورمیانه وزارت خارجه بریتانیا در نامه طبقه بندی نشده ای در واکنش به نامه وکیل خانواده شریعتی و نامه های دانشجویان ایرانی به دفتر نخست وزیری و وزارت خارجه آن کشور در برابر درخواست تحقیق درباره مرگ شریعتی و مشکوک دانستن آن اعلام کرد: "کالبد شکافی نشان داده فوت وی به دلیل سکته قلبی بوده است." این در حالی است که تاکنون هیچ منبع مستقل دیگری از جمله خانواده شریعتی و شاهدان حوادث آن روزها، از جمله آقایان " عنایت اتحاد و عبدالکریم سروش" که شخصا دخیل در پی گیری ماجرای درگذشت، تشییع و تدفین شریعتی بوده ادعای کالبد شکافی شریعتی را تایید نکرده و آن را به کلی تکذیب می کنند . روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط سکوت نظرات ()




کد آهنگ